و چه روز 1ی است
اشک نیز در پس چشمان ، خشکیده است
و درد میهمانی نرفتنی است.
و چه 1 غریبی است
صداقت بیگانه ترین کلام است
راستی در زندانی مخوف
در پس دیوارهایی چنان قطور
از نظرها و اندیشه ها پنهان است
و چه روزگار غریبی است
شجاعت در پشت تملق، سنگر گرفته است .
چه روزگار غریبی است
بر ساحل هستن و بودن و دم بر نیاوردن .
کفتاران را ببین که چه سخت
دم از صداقت و روبهان دم از شجاعت میزنند
دل ادمی میگیرد
زاین غبار جان فرسا
برچسب:
نویسنده: آتنا کوشکی